ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

468

قصص الانبياء ( فارسى )

قصهء جرجيس پيغامبر و اين جرجيس پس از عيسى بود صلوات اللّه عليه ، و او از فلسطين بود ، و مردى مؤمن و پارسا بود ، و بازرگانى كردى ، و ازين شهر بدان شهر شدى ، و هرچه سود كردى جمله بدرويشان دادى ، و سرمايه نگاه داشتى ، و كار او همين بازرگانى و خريد و فروخت بود . و گفتى كه اگر نه اين صدقهء درويشان بودى من هرگز بازرگانى نكردمى بلكه شب و روز عبادت كردمى . و در زمين موصل پادشاهى بود نام او داذيانه « 1 » بود . جبّارى بود از جبّاران ، و بت پرستيدى . و او را بتى بود آن بت را افلون گفتندى و مردم آن ] b 232 [ شهر و آن ناحيت بيشتر بت‌پرست بودند و گروهى بدين عيسى بودند ، و مؤمن بودند و پيوسته غمناك بودند از براى آنكه دين خويش را آشكارا نتوانستندى برزيدن ، و كسى را مىطلبيدند كه در زينهار او شوند تا مگر دين خود را آشكارا بتوانند برزيدن . پس جرجيس با تنى چند از بازرگانان كه ياران او بودند بتجارت بجانب موصل آمدند . و در آن روزگار بود كه ملك داذيانه را گفته بودند كه در مملكت تو گروهى هستند كه بت را نمىپرستند . ايشان دين عيسى دارند . آن ملك بفرمود تا آتشى بزرگ برافروختند . آنگاه گفت هركه اين افلون را سجده نكند او را درين آتش افكنم و بسوزانم . و از شهر بيرون آمده بود و بنزديك آتش كرسى نهاده و بر كرسى نشست و بفرمود تا مردم را مىآوردند هركه آن بت را سجده مىكرد مىگذاشتند و هركه سجده نمىكرد در آتش مىانداخت و مىسوخت .

--> ( 1 ) - زادانه ( قصص الانبياء ) .